آتش منجمد و یخی زندگی
درباره ...
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
لینک های روزانه
جستجو گر
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
فروردین 1387
آذر 1386
مهر 1386
فروردین 1386
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
طراح قالب
( )
َعاشقت خواهم ماند
بي آنكه بداني دوستت خواهم داشت
بي آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت
بي هيچ سخني گوش خواهم داد
بي هيچ اندوهي در آغوشت خواهم گريست
بي آن كه حس كني در تو آب خواهم شد
بي هيچ گرمايي كنار آشيانهي تو آشيانه مي كنم
و فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم
مي پرسند : به خاطره چه زنده اي؟
و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم
نوشته شده توسط
كيوان فهيم در
یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت
20:25
( )
( )
آتش منجمد ، چه پرمعنا ، چه بی مفهوم...
تو چه اندیشیدی؟
- تعبیری بی سر و ته!
- نامی انتخابی نامی اتفاقی!
- پارادوکسی زشت یا زیبا!
- گاه عاشقی دل شکسته!
- این یعنی اجماع نقیضین!
- مگر آتش هم منجمد می شود!
هرگز با خود اندیشیده ای گاه می شود از نور دیواری ساخت بس مستحکمتر از فولاد؟
هرگز با خود اندیشیده ای گاه می شود در شب چراغی یافت پر نورتر آفتاب؟
هرگز نیندیشیده ای که گاه می شود در خاک آسمان را دید؟
کاش حتی یکبار با خود می اندیشیدی که آتش ها نیز منجمد می شوند...
چرا آتش؟
آتش در عرف ناعرف ما نمادی از شدت ، نفوذ ، قدرت ، گاه خشونت و ... بوده.
نگاه آتشین ، حرفهای آتشین ، چشمان آتشین وعشق های آتشین!
اما کدام مفهوم؟؟؟
آتشم نمادی بود ازقدرتی وصف نا پذیر ، اراده ای نا متناهی ، آغازی بی پایان
از استواری از بودن از ماندن ،نهراسیدن ، پیروزی تام و ...
آری من از نور دیواری ساختم مستحکمتر از فولاد ،
آری، من در شب چراغی افروختم آتشین تر از خورشید،
آری من آسمان نیلی را در خاک سرخ دیدم ،
من خود را درخویش دیدم...
اما انجماد...
انجماد نشانی از سرمای زیاد و طولانی ، نشانی از نومیدی ، نمادی از مرگ
گاه مردن در عین بودن ، سکوتی ممتد و...
مگر آتش نا متناهی نبود؟ مگر آتش بی پایان نبود؟
آری باز می گویم ، قدرتی وصف نا پذیر ، اراده ای نا متناهی ، آغازی بی پایان...
اما این چه بود آتشین تر از آتش؟ این توان
کدامین نشان از هستی بود که آتشی را منجمد سازد؟
این توان از کجا خاست؟
آتش خواست! آتش خواست ! آتش خواست!
کاش توان درک چرایش در نوع من و تو بود ...
آری ، آری
باز هم آتش...

نوشته شده توسط
كيوان فهيم در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت
12:14
( )
( )
سلام کاش بودی پیشم تا برات تمام این حرفای که توی دفترم همین الان
نوشتم برات می خوندم!
شبي آرام بود و من
چون هميشه غرق رويايت
دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را مي كشم
كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران
كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم
خدايا
چه سرد است
من اما همه دردم
بي حضورت بي صدايت اي سراپا همه خوبي همه عشق
همه باران همه ياس
اي حضور تو حضور باغها
اي كه عطر بدنت همچو صد جرعه شراب
مست گرداند من
من عاشق من ديوانه تو، من بي مي مست
كاش امشب بودي
من برايت حرف دارم سالها
من تو را مي خواهم
من تو را مي خوانم
من فقط با غم تو غمگينم
من فقط گهگاهي نيمه شب مي خوابم
ورنه هر شب تنها بي تو خوابم هيچ است
كاش يك شب و فقط يك شب زود
باز هم گرم حضورت همچو مردي بي باك
سرد چشمانم را غرق رويا مي كرد
امشب شراب تلخ تر از هر شب من است
چون نوش تو هميشه ز آن هر مي گرفت
زهر شراب كاش مرا تا اذان صبح
از پا در آورد
نوشته شده توسط
كيوان فهيم در
چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت
18:3
( )
از میان آنها می گذرم آنها

دنیا را روشن می کنند و من ازمیان آنها می گذرم،
زیبای من. زیبای من، زیبای من،
وجود تو،روشنایی تو،سایه ی تو زیبای من،
همه مال منند،زیبای من، همه مال منند،
عزیز من، زمانی که راه می روی یا می آسایی
زمانی که نغمه سر می دهی یا می خوابی،
زمانی که در رنجی یا در رویا،
همیشه،
زمانی که نزدیکی یا دور،
همیشه،
مال منی،زیبای من،
همیشه
نوشته شده توسط
كيوان فهيم در
پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت
20:9
( )
( )

دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم
دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم
دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به
دوش کشم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم
دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!!
اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش...
به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم
ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه
که
در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار
هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم
نا گهان چه قدر زود دیر می شود...
پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده...

نوشته شده توسط
كيوان فهيم در
جمعه دوم تیر 1385 ساعت
12:49
( )
امشب،
باز بيدارم...
امشب ، مي نشينم بالاي سر خيالت تا تو بخوابي. تا تو آسوده بخوابي
امشب، تا صبح نگاهت مي کنم. وقتي که مي خوابي، چقدر از هميشه معصوم تري!
دلم مي خواهد چشم بدوزم به چشمان نازنينت، وقتي خوابي. دلم مي خواهد بنشينم کنارت،
مراقب باشم که کسي، چيزي، صدايي، پرده ي نازک خواب لطيفت را پاره نکند.
رويا مي بيني؟!...
چه زيبا لبخند مي زني توي خواب!
چقدر چشمان زيبايت آرامش مي بخشد توي خواب!
تو چقدر آرامي!...
دلم مي خواهد هميشه از اين آرامشت قرار بگيرم
دلم مي خواهد قرار هميشه برقرار من باشي...
نوشته شده توسط
كيوان فهيم در
جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت
13:53
( )
از طرف کیوان فهیم به همه ای عشق داریوشها تقدیم میشود۱/۱/۸۵

ای تنهاترینو بیکس ترین دوستت دارم
نوشته شده توسط
كيوان فهيم در
سه شنبه یکم فروردین 1385 ساعت
19:49
مطالب پیشین
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by frozen-fire