آتش منجمد و یخی زندگی
درباره ...
که در وبلاگ بنده نظره خود را درج نمایند.
کیوان فهیم
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
لینک های روزانه
جستجو گر
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
طراح قالب
( )
در زندگی سه چیز آموختم
از عشق
رسوایی
از دوست
بی وفایی
از شب
تنهایی
محبت
را از درخت بیاموز
که سایه
از سر هیزم شکن
بر نمیدارد
نوشته شده توسط
كيوان فهيم در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت
23:35
( )
( )
آتش منجمد ، چه پرمعنا ، چه بی مفهوم...
تو چه اندیشیدی؟
- تعبیری بی سر و ته!
- نامی انتخابی نامی اتفاقی!
- پارادوکسی زشت یا زیبا!
- گاه عاشقی دل شکسته!
- این یعنی اجماع نقیضین!
- مگر آتش هم منجمد می شود!
هرگز با خود اندیشیده ای گاه می شود از نور دیواری ساخت بس مستحکمتر از فولاد؟
هرگز با خود اندیشیده ای گاه می شود در شب چراغی یافت پر نورتر آفتاب؟
هرگز نیندیشیده ای که گاه می شود در خاک آسمان را دید؟
کاش حتی یکبار با خود می اندیشیدی که آتش ها نیز منجمد می شوند...
چرا آتش؟
آتش در عرف ناعرف ما نمادی از شدت ، نفوذ ، قدرت ، گاه خشونت و ... بوده.
نگاه آتشین ، حرفهای آتشین ، چشمان آتشین وعشق های آتشین!
اما کدام مفهوم؟؟؟
آتشم نمادی بود ازقدرتی وصف نا پذیر ، اراده ای نا متناهی ، آغازی بی پایان
از استواری از بودن از ماندن ،نهراسیدن ، پیروزی تام و ...
آری من از نور دیواری ساختم مستحکمتر از فولاد ،
آری، من در شب چراغی افروختم آتشین تر از خورشید،
آری من آسمان نیلی را در خاک سرخ دیدم ،
من خود را درخویش دیدم...
اما انجماد...
انجماد نشانی از سرمای زیاد و طولانی ، نشانی از نومیدی ، نمادی از مرگ
گاه مردن در عین بودن ، سکوتی ممتد و...
مگر آتش نا متناهی نبود؟ مگر آتش بی پایان نبود؟
آری باز می گویم ، قدرتی وصف نا پذیر ، اراده ای نا متناهی ، آغازی بی پایان...
اما این چه بود آتشین تر از آتش؟ این توان
کدامین نشان از هستی بود که آتشی را منجمد سازد؟
این توان از کجا خاست؟
آتش خواست! آتش خواست ! آتش خواست!
کاش توان درک چرایش در نوع من و تو بود ...
آری ، آری
باز هم آتش...

نوشته شده توسط
كيوان فهيم در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت
12:14
( )
( )
( )

دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم
دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم
دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به
دوش کشم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم
دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!!
اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش...
به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم
ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه
که
در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار
هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم
نا گهان چه قدر زود دیر می شود...
پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده...

نوشته شده توسط
كيوان فهيم در
جمعه دوم تیر 1385 ساعت
12:49
( )
امشب،
باز بيدارم...
امشب ، مي نشينم بالاي سر خيالت تا تو بخوابي. تا تو آسوده بخوابي
امشب، تا صبح نگاهت مي کنم. وقتي که مي خوابي، چقدر از هميشه معصوم تري!
دلم مي خواهد چشم بدوزم به چشمان نازنينت، وقتي خوابي. دلم مي خواهد بنشينم کنارت،
مراقب باشم که کسي، چيزي، صدايي، پرده ي نازک خواب لطيفت را پاره نکند.
رويا مي بيني؟!...
چه زيبا لبخند مي زني توي خواب!
چقدر چشمان زيبايت آرامش مي بخشد توي خواب!
تو چقدر آرامي!...
دلم مي خواهد هميشه از اين آرامشت قرار بگيرم
دلم مي خواهد قرار هميشه برقرار من باشي...
نوشته شده توسط
كيوان فهيم در
جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت
13:53
( )
یشب:
بادی سهمگین.تک برگ باقیمانده درختان را کند و چه بی رحمانه مرتکب این عمل شد
دیشب:
ماه صورت پنهان خود را برایم نمایان ساخت.وچقدر هراس انگیزبود این نیمه پنهان شد
دیشب:
با یک وزش دفتر هزاربرگ دلم چه راحت پاره گشت وچه راحت سطر به سطر آرزویم زنگ غربت گرفت
دیشب:
باز زندگی اشک را بر آتش درونم فرو ریخت وآن را وسیله ای برای خالی کردن کاسه بغضم نمود
دیشب:
دوباره قلم به شکوه برداشتم و پلکهایم راشستم که دیگر نخواهد ناپاکیهارا ببیند
دیشب:
زمین دوباره در مقابل خورشید زندگیم قرار گرفت.واین بار کسوف چه مضرراتی که بر من واردکرد
دیشب:
قایق کوچک ارزوهایم را دریاچه بی رحمانه در خودکشید.وکاغذمچاله شده ای را بسویم پرتاب کرد
دیشب:
موج چه وحشیانه سیلی برگونه امیدم نواخت وکبودی این سیلی تا دلم نفوذکرد
دیشب:
کدامین دست زنجیر ارزوهایم را گست وشبنم را دوباره تارو نمناک کرد
دیشب:
که بودانکه ناخودای کشتیم راربود و مرا درمیان امواج خوروشان با کشتی شکسته وانهاد
دیشب:
گلهای قالی چگونه مرا به تمسخر گرفتند درحالی که ازاشوب درونم اگاه بودند
دیشب:
چه کسی بود آن بدنظری که ارامش ساحلم راچشم زد وطوفان روانه وجودم کرد
دیشب:
کدامین قلم فرسوده ورقه سفید امیدم را خط زد وسیاه وخط خطی کرد
هرگز هرگز:
نخواهم بخشید کسی را که مرا چشمان مرا دل من را بیازارد و امید ارزوهایم از من بگیرد
نوشته شده توسط
كيوان فهيم در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 ساعت
20:50
مطالب پیشین
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by frozen-fire
